تبلیغات
شهر عشق و خنده - مطالب ابر ستاره
شهر عشق و خنده
كورش مردی از سرزمین پارس كه افسانه نبود ولی افسانه ساز شد
شهر عشق و خنده شهر عشق و خنده شهر عشق و خنده

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390
                                                          
                                                پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاریخطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

شهر عشق و خنده



تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است

شهر عشق و خنده



تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
پیش از اینها فکر می کردم خدا

                                                                   

شهر عشق و خنده




طبقه بندی: عاشقانه،  ادبی،  عارفانه، 
داغ کن داغ کن - کلوب دات کام داغ کن مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
برچسب ها :  شعر زیبا در مورد خدا, شعر, خدا, شعر زیبا, زیبا, ابر, قصر پادشاه قصه ها, پادشاه قصه ها, قصه ها, پادشاه, الماس, طلا, عاج, ماه, تاج, ستاره, اطلس, آسمان, دامن, کهکشان, رعد وبرق شب, شب, رعد وبرق, سیل وطوفان, خنجر, زمین, مهربان, عذاب, آتش, مادر, شیرین, قهر, گل, راز, باران,
ارسال توسط عاشق عاشقیان
مرتبه
تاریخ : شنبه دهم دی 1390

شهر عشق و خنده

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!




طبقه بندی: عبرت آموز،  طنز، 
داغ کن داغ کن - کلوب دات کام داغ کن مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
برچسب ها :  شرلوك هولمز و معاونش, طنز, لطیفه, طنزباحال, لطیفه باحال, طنزجدید, لطیفه جدید, جك, مطالب عبرت اموز, شهر عشق وخنده, لوتی, مطلب پند دهنده, مطالب پنددهنده, مطالب تاثیرگذار, كسب دارمد, كسب درامد اینترنتی, سیستم همكاری درفروش, راه های جذب دیگران, ازاین تیپ دخترها نباشیم, داستان خنده دار, داستان کوتاه, یک اتفاق بد, داستان طنز, ترور, دستگیری جاسوس, جاسوس بازی, مشهد, كوفه, نجف, شهادت, ساقی, حافظ, فرودسی, مولانا, جامی, نظامی, سوگواری, افتابگردون, خیانت, خورشید, ستاره, چشمك, اهو, كورش, داریوش, اسكندر, هیتلر, دستگیری ترور كنندگان, سهراب سپهری, نیمایوشیج, فروغ, اشوب, شورش, حمله نظامی امریكا, روسیه, چین, اسرائیل, فلسطین, لبنان, جنگ, مسابقه بزرگ شهر عشق و خنده, طنز ایران, طنز برتر, طنز زیبا, لطایف طنز, عکس طنز, اسمس, سایت, جوك, باحال, شادی, عاشقانه, سایت طنز, تفریح, شعر, داستانهای طنز, ضرب المثل, جوک, عشق, کلیپ, اس ام اس, فال حافظ با تفسیر, مطالب جذاب, اخبار داغ, بازی آنلاین, خنده,
ارسال توسط عاشق عاشقیان
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما میزان آزادی در ایران چقدر است؟











تبلیغات