تبلیغات
شهر عشق و خنده - مطالب ابر آتش
شهر عشق و خنده
كورش مردی از سرزمین پارس كه افسانه نبود ولی افسانه ساز شد
شهر عشق و خنده شهر عشق و خنده شهر عشق و خنده

مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم

 

امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل

تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم

 

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن

ما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیم

 

بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان

جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم

 

زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم

آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم

 

چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم

کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم

 

آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم

وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم

 

کوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سر

ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم

 

نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده

تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم

 

خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست

این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم




طبقه بندی: ادبی،  عارفانه، 
داغ کن داغ کن - کلوب دات کام داغ کن مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
برچسب ها :  مولانا, شمس, قونیه, آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم, بهار, دوستان بستان, دوستان, بستان, بوستان, چمن, جولان, زنبور, گل, عسل, آبادان, جهان, رسولی, عشق, نعره‌, ویران, آسمان, دیوانگان, عاشقان امروز, زنجیر, آهنگر, آتشدان, آهنگ, کوره, دل, آتش, عقل, عیدنوروز, شعردرموردعیدنوروز, شعرعیدنوروز, شعرزیبامولانا,
ارسال توسط عاشق عاشقیان
مرتبه
تاریخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

 

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

 

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

 

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور

چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

 

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را

گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم

 

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

 

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

 

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم

 

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

 

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم

 

نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

 

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

 

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم




طبقه بندی: ادبی،  عارفانه، 
داغ کن داغ کن - کلوب دات کام داغ کن مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
برچسب ها :  عید, قفل زندان بشکنم, قفل, زندان, چرخ مردم خوار, مردم خوار, چرخ, چنگال و دندان بشکنم, چنگال و دندان, دندان بشکنم, چنگال, دندان, هفت اختر, خاکیان, آب, آتش زنم, آتش, زنم, باد, شاه, جغد طوطی خوار, جغد, طوطی, طوطی خوار, جان فدای, عهد و پیمان بشکنم, شمشیر و فرمان, فرمان, شمشیر, گردن کشان, سلطان, باغ, سبز, ظالم, وحدت, میدان, زخم, چوگان, ساق شیطان, ترازویم, خراب و مست, خانه, پاسبان, جام می, دربان, مهمان, نان, شرم, شعر, ترسم, شمس تبریزی, باده, بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم, مولانا, شمس, شعرعیدنوروز, عیدنوروز, شعردرموردعیدنوروز, لاابالی, کیوان, شعرزیبامولانا,
ارسال توسط عاشق عاشقیان
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390
                                                          
                                                پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور


ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاریخطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

شهر عشق و خنده



تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است

شهر عشق و خنده



تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
پیش از اینها فکر می کردم خدا

                                                                   

شهر عشق و خنده




طبقه بندی: عاشقانه،  ادبی،  عارفانه، 
داغ کن داغ کن - کلوب دات کام داغ کن مشاهده برچسب ها ( کلیک کنید )
برچسب ها :  شعر زیبا در مورد خدا, شعر, خدا, شعر زیبا, زیبا, ابر, قصر پادشاه قصه ها, پادشاه قصه ها, قصه ها, پادشاه, الماس, طلا, عاج, ماه, تاج, ستاره, اطلس, آسمان, دامن, کهکشان, رعد وبرق شب, شب, رعد وبرق, سیل وطوفان, خنجر, زمین, مهربان, عذاب, آتش, مادر, شیرین, قهر, گل, راز, باران,
ارسال توسط عاشق عاشقیان
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما میزان آزادی در ایران چقدر است؟











تبلیغات